میان مزار نمادین و لباسهای باقیمانده
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «بلاغ»، گاهی یک مصاحبه فقط نقل خاطره نیست؛ بازخوانی سالها انتظار است. خانم فاطمه صغری آبسواران، مادر شهید جاویدالاثر مجید شفیعزاده، از فرزندی میگوید که در ۱۳۴۴ به دنیا آمد، در ۱۳۶۵ سرباز ارتش شد، خدمتش را در حالی که میتوانست تمام شود تمدید کرد و در تیرماه ۱۳۶۷ برای آخرین بار از آمل رفت و دیگر بازنگشت.
او پس از ۲۴ سال، در بهار ۱۳۹۱، برای فرزندش مزار نمادین ساخت و قطعهای از لباس مجید را بهعنوان کفن در گلزار شهدای امامزاده ابراهیم (ع) آمل دفن کرد. اما هنوز لباسهای دیگری از مجید را نگه داشته و «دودل» است که آیا انتظار را کاملاً پایان دهد یا نه. آنچه میخوانید، روایت این انتظار است؛ از جنس دل مادر.

از آخرین دیدار تا لحظه رفتن
بلاغ: خانم آبسواران، اگر از همان نقطهای آغاز کنیم که سرنوشت، مسیر مجید را تغییر داد؛ او در سال ۶۵ سرباز ارتش شد و شما فرمودهاید یک ماه بعد از عید ۶۷ سربازیاش تمام شد. اما وقتی امام اعلام کرد جبههها نیرو نیاز دارند، چهار ماه دیگر ماند. چه چیزی در وجود مجید بود که با وجود تمامشدن خدمت، او را دوباره به جبهه برگرداند؟
خانم فاطمه صغری آبسواران: مجید سربازی را فقط یک وظیفه اداری نمیدید. وقتی امام گفت جبههها نیرو نیاز دارند، او این را تکلیف دید، نه انتخاب ساده. در وجودش بیقراری مسئولانه بود؛ حس میکرد تا وقتی جنگ ادامه دارد، او هم باید باشد. آن چهار ماه اضافه، برای من چهار ماه عاشقی بود؛ خدمتش تمام شده بود، اما دلش تمام نشده بود.
بلاغ: نقل کردهاید که خردادماه به آمل آمد و شما گفتید «این دفعه دیگر نرو»، و او جواب داد «میروم و زود برمیگردم». آن لحظه خداحافظی را چطور به یاد میآورید؟ آیا در آن روزهای آخر، نشانه یا حرف خاصی زد که امروز برای شما معنا پیدا کند؟
آبسواران: خردادماه به آمل آمد. من گفتم: «این دفعه دیگر نرو.» لبخند زد و گفت: «میروم و زود برمیگردم.» همین جمله کوتاه، سالها در گوشم مانده است. آن روزها نشانه عجیبی ندیدم؛ فقط آرامش و اصرار همیشگیاش را دیدم. حالا همان «زود برمیگردم» برایم معنا پیدا کرده است؛ شاید او خودش هم میدانست بازگشتش به این دنیا نیست.
بلاغ: فرمودهاید رسم آملیهاست که برای مسافر قطاب و شیرینی میگذارند و شما هم برای مجید قطاب گذاشتید تا در منطقه برای دوستانش ببرد. این جزئیات کوچک مادری، برای شما چه چیزی را زنده نگه میدارد؟
آبسواران: رسم آملیهاست که برای مسافر قطاب و شیرینی میگذارند. من هم برای مجید قطاب گذاشتم تا در منطقه برای دوستانش ببرد. این جزئیات کوچک، تمام مادری من است؛ یعنی حتی در وسط جنگ، مادر میخواهد پسرش با دست پر و دل گرم برود. امروز آن قطاب برای من فقط شیرینی نیست؛ یادآوری این است که مجید تنها نرفت، با محبت مادرش رفت و آن محبت را با دوستانش قسمت کرد.
۲۴ سال انتظار و «لباس بهجای پیکر
بلاغ: شما ۲۴ سال منتظر ماندید و گفتهاید «به امید اینکه مجید اسیر است». در این سالها، چه چیزی بیشتر از همه شما را در این انتظار نگه داشت؟ آیا لحظهای بود که حس کردید دیگر نمیتوانید ادامه دهید؟
آبسواران: امید. من به امید اینکه مجید اسیر است، منتظر ماندم. گاهی خسته میشدم، گاهی شبها بیدار میماندم، اما امید از دل من بیرون نمیرفت. لباسهایش، خوابها، خاطرهها و این خانه، همه مرا به فردا وصل میکرد. لحظههایی بود که حس میکردم دیگر نمیتوانم، اما مادر که باشی، انتظار را رها نمیکنی؛ انتظار را نفس میکشی.
بلاغ: در بهار ۱۳۹۱ تصمیم گرفتید برای مجید مزار بسازید و قطعهای از لباسش را بهعنوان نماد دفن کنید. این تصمیم از کجا آمد؟ خودتان خواستید یا کسی پیشنهاد داد؟ و وقتی این تصمیم را گرفتید، در دل شما چه گذشت؟
آبسواران: پس از ۲۴ سال، دیگر نمیشد فقط منتظر ماند. بهار ۱۳۹۱ بود که تصمیم گرفتم برای مجید مزار نمادین بسازم. خودم خواستم؛ نمیخواستم نام و یادش بینشان باشد. وقتی این تصمیم را گرفتم، دلم لرزید؛ انگار داشتم با دست خودم، بخشی از انتظارم را خاک میکردم. اما میدانستم این خاکسپاری، خاکسپاری پیکر نیست؛ خاکسپاری یک نشانه است تا دیگران هم بدانند مجید بوده و هنوز هست.
بلاغ: فرمودهاید: «لباسهایش و بلوزش را هنوز دارم، خوب شستم و برایش کفن گرفتیم و در آنجا دفنش کردیم.» شستن لباس فرزند برای کفن، کاری است که یک مادر باید با چه حالی انجام دهد؟ آن لحظه را چطور تحمل کردید؟
آبسواران: لباسهایش و بلوزش را هنوز دارم. خوب شستم و برایش کفن گرفتیم و در آنجا دفنش کردیم. شستن آن لباس، مثل شستن دل خودم بود. با اشک شستم، با دعا شستم. هر بار که پارچه را در آب میگذاشتم، انگار دستهای مجید را در آب میگذاشتم. این کار برای من آسان نبود، اما آن را با توکل انجام دادم؛ چون میخواستم آخرین لباسش پاک و آبرومند باشد.
بلاغ: گفتهاید که «هفته بعدش یک مجلس خانوادگی برایش گرفتم و انتظارم تمام شد.» اما بعدها هم اشاره کردهاید که هنوز لباسهای دیگری از مجید را دارید و «دودل» هستید که آیا انتظار را کاملاً پایان دهید یا نه. «تمام شدن انتظار» برای شما دقیقاً چه معنایی دارد؟ آیا واقعاً انتظار تمام شد یا فقط شکل آن عوض شد؟
آبسواران: هفته بعدش یک مجلس خانوادگی برایش گرفتم و گفتم انتظارم تمام شد. اما بعدها فهمیدم انتظار با یک مجلس تمام نمیشود. هنوز لباسهای دیگری از مجید را دارم و «دودل» هستم که آیا انتظار را کاملاً پایان دهم یا نه. برای من «تمام شدن انتظار» یعنی پذیرفتن نشانهاش، نه فراموش کردنش. انتظار تمام نشد؛ فقط شکلش عوض شد. حالا انتظار من در جنس لباسها و در خوابها و در همین مزار نمادین ادامه دارد.
زندگی با بیماری، در خانه دختر
بلاغ: در سالهای اخیر، قدتان خمیده شده و بیماری همراهتان بوده است. روزهای سخت بیماری را چطور میگذرانید؟ چه چیزی در آن روزها به شما آرامش میدهد؟
آبسواران: قدم خمیده شده و بیماری همراه من است. روزهای سخت را با صبر میگذرانم؛ با دعا، با یاد مجید و با محبت دخترم. آرامش من در این است که بدانم تنها نیستم. وقتی درد امانم را میبرد، به این فکر میکنم که مجید برای چیزی بزرگتر از این دردها رفت. همین فکر، مرا آرام میکند.
بلاغ: فرمودهاید در کنار دخترتان زندگی میکنید و او در کارها همراه شماست. دخترتان در این سالها چه نقشی در زندگی شما داشته است؟ آیا درباره مجید با او صحبت میکنید؟
آبسواران: در کنار دخترم زندگی میکنم و او در کارها همراه من است. دخترم برای من هم فرزند است، هم پرستار، هم همراه. درباره مجید با او صحبت میکنم؛ از خاطراتش میگویم، از لباسهایش، از خوابها. او گوش میدهد و این شنیدن، برای من مثل مرهم است. خانه او، خانه من هم هست؛ چون در آنجا نام مجید زنده میماند.

بلاغ: اشاره کردهاید که داروهایتان را گاهی با پول خودتان میخرید تا «به پای بنیاد شهید حساب نکنید». این وسواس و عزتنفس مادرانه از کجا میآید؟ چه چیزی باعث میشود حتی در بیماری، نخواهید زیر بار منت کسی باشید؟
آبسواران: از عزتنفس مادرانه. من هیچوقت به کسی نگفتم برای من کاری بکند و توقع نداشتم. دوست ندارم حتی در بیماری، زیر بار منت کسی باشم. داروهایم را گاهی با پول خودم میخرم تا به پای بنیاد شهید حساب نکنند. این وسواس نیست؛ این همان حسی است که مجید هم داشت: آبرو و بیمنتی.
خوابها، نشانهها و چشمانتظاری که تمام نمیشود
بلاغ: فرمودهاید مجید را در خواب میبینید، اما وقتی میبینیدش «از ترس اینکه دوباره برود از خواب میپرید» و میگویید «مجید نرو». این خوابها بیشتر برای شما دلگرمکننده است یا دلتنگکننده؟
آبسواران: هر دو. مجید را در خواب میبینم، اما وقتی میبینمش، از ترس اینکه دوباره برود از خواب میپرم و میگویم: «مجید نرو.» این خوابها دلگرمم میکند، چون او را میبینم؛ اما دلتنگم میکند، چون بیدار که میشوم، جای خالیاش را میبینم. گاهی فکر میکنم همین خوابها، حقوق ماهانه دل من است.
بلاغ: خواهر مجید خواب دیده بود که او از پلههای گلزار شهدای امامزاده ابراهیم پایین میآمد و به او گفت «همین راه را برو درست است». شما به این نشانهها چقدر اعتنا میکنید؟ آیا احساس میکنید مجید خودش راه را برای ساختن مزارش نشان داد؟
آبسواران: خواهرش خواب دیده بود که مجید از پلههای گلزار شهدای امامزاده ابراهیم پایین میآمد و میگفت: «همین راه را برو، درست است.» من به این نشانهها اعتنا میکنم. شاید به چشم بعضیها فقط یک خواب باشد، اما برای من راهنمایی است. احساس میکنم مجید خودش راه را نشان داد؛ همان راهی که به مزار نمادینش رسید.
بلاغ: با وجود گذاشتن سنگ مزار، هنوز هم گفتهاید «نمیدانم میخواهم به این انتظار پایان بدهم یا نه». اگر امروز مجید در یک خواب یا در یک لحظه ناگهانی به شما بگوید «مادر، من نیامدم»، چه جوابی به او میدهید؟
آبسواران: میگویم: «پسرم، مادرت همینجا نشسته بود و بهانه نیامدنت را انتظار کرد. حالا که آمدی، بگو کجا بودی؟» شاید بغض کنم، شاید دستش را بگیرم. اما در دل میگویم: «نیامدنت را میفهمم؛ آمدنت را همیشه به من نشان دادهاند.» من هیچوقت از او نخواستهام که برگردد؛ خواستهام که آرام باشد.
حرف دل؛ برای ماندن در تاریخ
بلاغ: در گفتگو گفتهاید: «هیچوقت به کسی نگفتم برای من کاری بکند… از اینها توقعی داشته باشم.» امروز بعد از این همه سال، بزرگترین توقع شما از مردمی که این مزار نمادین را میبینند چیست؟
آبسواران: توقع من این است که فقط یک سنگ نبینند. نام مجید را بخوانند، برایش فاتحه بدهند و بدانند پشت این سنگ، یک مادر مانده، یک خانواده مانده و یک جوان که هنوز جاویدالاثر است. از مردم نمیخواهم برای من کاری کنند؛ میخواهم یاد مجید و راهش را زنده نگه دارند. همین برای من بزرگترین توقع است.
بلاغ: فرمودهاید: «مگر میشود جان یک جوان را با پول و امکانات سنجید.» اگر بخواهید یک جمله به کسانی بگویید که فکر میکنند خانوادههای شهدا «همه چیزشان تأمین شده»، آن جمله چه خواهد بود؟
آبسواران: میگویم: «مگر میشود جان یک جوان را با پول و امکانات سنجید؟» آنچه ما داریم، حساب و کتاب نیست؛ دل است. ما پول نمیخواهیم؛ ما یاد میخواهیم. جان مجید با هیچ امکاناتی جبران نمیشود. خانواده شهید شاید خانه داشته باشد، شاید دارو داشته باشد، اما جای فرزندش را هیچ چیزی پر نمیکند.
بلاغ: و آخرین بلاغ: خانم آبسواران، اگر مجید الان اینجا بود و میتوانست یک بار دیگر با شما حرف بزند، دوست داشتید به او چه بگویید؟
آبسواران: میگویم: «مجید جان، آمدی؟ خسته نباشی. مادرت هنوز برایت قطاب میپزد. لباسهایت را شستم، برایت کفن گرفتم، مزارت را ساختم، اما دلم هنوز همان خرداد و تیر ۶۷ است. اگر میخواهی بروی، برو؛ فقط بدان که من همیشه همینجا منتظرت هستم.»
به گزارش «بلاغ»، این روایت، تنها یک مصاحبه نیست؛ ثبت مادری است که سالها میان لباس و خاطره و خواب و نشانه، انتظاری را نفس کشیده که هنوز کاملاً تمام نشده است.
گفتگو: مجید ناییجی
انتهای خبر/