هدایت که رفت، راهش ماند
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «بلاغ»، روایت مادران شهدا از جنس صبر است؛ از داغی که سالها با آن زندگی کردهاند و از فرزندی که رفت و راهش ماند. در گفتوگویی تفصیلی، سیده زینب بشیری عمرانیان، مادر شهید هدایتالله صابر، با لحنی ساده و صمیمی از قناعت و مهربانی فرزندش، از نماز و روزههایش، از کار در کنار درس، از پخش اعلامیه و حضور در تظاهرات و از آخرین روزی که هدایت در خانهشان نفس کشید، سخن گفت.
آنچه در پی میآید، روایت مادرانهای است از یک جوان دانشآموز که در کلاس سوم راهنمایی در راه انقلاب و امام خمینی ایستاد و امروز نامش سرمایهای برای همبستگی و امید در جامعه است.

شناسنامه یک شهید؛ از روستای آهنگرکلا تا مسجد امام حسن عسکری(ع)
مادر شهید در ابتدای گفتگو خود را اینگونه معرفی میکند: من سیده زینب بشیری عمرانیان، مادر شهید هدایتالله صابر هستم. ما در روستای آهنگرکلای دشتسر آمل زندگی میکردیم. پدرش عنایت کارگری میکرد و زندگیمان ساده و کارگری بود. هدایت نخستین فرزندم بود و پس از او خدا شش فرزند دیگر نیز به ما عطا کرد. وقتی هدایت به دنیا آمد، پدرشوهرم برای او نام «هدایت» را برگزید.
این آغاز، تصویری از یک خانواده ساده و کارگری است؛ خانوادهای که از دل همین سادگی، فرزندی را به جامعه تحویل داد که بعدها نامش با غیرت دینی و دفاع از حق گره خورد. مادر شهید میگوید: هدایت از کودکی قناعتپیشه بود.
هیچوقت چیزی نمیخواست که برایش فراهم کنیم. با همان زندگی ساده کنار آمد و با کمترینها بزرگ شد. مهربان و خوشقلب بود و در کنار پدرش کار میکرد. هرگز ندیدم نسبت به من و پدرش بیاحترامی کند. همیشه سر به زیر، باوقار و مؤدب بود؛ نگاهی داشت که حجب و حیایش را فریاد میزد.
همه از اخلاقش تعریف میکردند. هیچوقت شکایتی نمیکرد؛ اگر داشتیم میخورد، اگر نداشتیم لب به گلایه باز نمیکرد. حتی یکبار نگفت: مادر، گرسنهام، برایم چیزی آماده کن.

تربیت دینی؛ از نماز پیش از اذان صبح تا پای درس علامه
تربیت دینی هدایت از همان سالهای کودکی در خانواده شکل گرفت. مادرش در این باره میگوید: «هدایت نمازخوان بود؛ حتی پیش از آنکه روزه بر او واجب شود، روزه میگرفت.
قبل از اذان صبح از خواب برمیخاست، وضو میگرفت و به مسجد امام حسن عسکری(ع) در پایینبازار میرفت. پای صحبتهای علامه آیتالله حسنزاده آملی و آیتالله جوادی آملی مینشست. همین رفتوآمدها و همان تربیت خانوادگی، او را با مسجد و دین پیوند داد.»
این پیوند تنها در عبادت فردی خلاصه نمیشد؛ هدایت در کنار درس، کار نیز میکرد. مادر شهید توضیح میدهد: تا کلاس پنجم در روستا درس خواند، اما مدرسهای برای ادامه تحصیل نبود؛ ناچار شدیم راهی شهر آمل شویم تا او بتواند به آموختن ادامه دهد.
با همه سختیها، از درسش غافل نبود. معلمهایش همیشه از او راضی بودند. تا کلاس نهم خواند.» تابستانها نیز پس از تعطیلی مدرسه کار میکرد و کمکهزینه خانواده بود.
نوجوانی، اعلامیه و تظاهرات؛ آرزویی جز شهادت یا امام خمینی
هدایت در نوجوانی روزنامهها را با دقت میخواند و اخبار انقلاب را پیگیری میکرد. او با دوستانش، شهیدان مرتضی کاردر و علیاکبر درستی (رجبی)، در کوچه طالقانی، خیابان طالب آملی، اعلامیه پخش میکرد و در تظاهرات شرکت میکرد.
مادر شهید میگوید: بله، خبر داشتیم و نگران بودیم. بارها به او گفتم: نرو پسرم، مردم پشت سرمان حرف میزنند، واکنشهای خوبی ندارند، ما برای تو آرزوهای بزرگی داریم. اما او لبخند میزد و پاسخ میداد: برایم آرزو نداشته باشید، تنها آرزوی من یا شهادت است یا امام خمینی.
او ادامه میدهد: بارها گفتم این راه را نرو، این تظاهرات را رها کن؛ اما هر بار با همان اطمینان همیشگی میگفت: اگر قسمت من کشته شدن باشد، اگر مرا در صندوقی بگذاری، تیر از روی آن عبور میکند و به من میرسد، پس نگران نباش. اصرارها و سخنانش درباره امام خمینی مرا نیز به این مسیر کشاند؛ دیگر تماشاگر نبودم، من هم همراهش شدم و در تظاهرات شرکت کردم.
این روایت نشان میدهد چگونه یک نوجوان توانست با ایمان و اطمینان، نهتنها خود بلکه مادرش را نیز در مسیر آگاهی و مسئولیت اجتماعی همراه کند. مادر شهید در ادامه از فشارهای حکومت پهلوی میگوید: عوامل حکومت پهلوی فشار میآوردند. پس از شهادت هدایت نیز اجازه ندادند به پیکرش دست بزنم؛ پدرش را کتک زدند و فریاد زدند: چرا گذاشتی پسرت به تظاهرات برود؟! آنقدر زدند که از حال رفت. حکومت نه اجازه عزاداری میداد و نه حتی اجازه خاکسپاری.

هجدهم آبان ۱۳۵۷؛ آخرین روزی که هدایت در خانه نفس کشید
مادر شهید آخرین روز فرزندش را اینگونه روایت میکند: هجدهم آبان ۱۳۵۷ بود؛ آخرین روزی که هدایت در خانهمان نفس کشید. آن روز از او خواستم به تظاهرات نرود. در خانه، کارگران مشغول تعمیر سقف بودند؛ گفتم کمکشان کن. قبول کرد، تا ظهر ماند، ناهارش را خورد و بعد به ساختمان برگشت تا مراقب ابزارهای کارگران باشد. عصر، خودم راهی بازار شدم و میدانستم تظاهرات هم هست.
هدایت همیشه میگفت: مادر، اگر تظاهرات را دیدی و هفت قدم برنداشتی، پیش حضرت زهرا(س) بازخواست میشوی. با این نیت، من هم به جمع مردم پیوستم. آن روز نمیدانستم هدایت هم در تظاهرات است. اما به گفته مادربزرگش، او پس از بازگشت از ساختمان، دست و رویش را شست، لباس سفیدش را پوشید و رفت.
خبر زخمی شدن و سپس شهادت او نیز برای مادر، لحظهای پر از دلشوره و انتظار بود: دو ساعت بعد، احمد بابایی آمد. نفسش به شماره افتاده بود. گفت هدایت تیر خورده و زخمی شده. دلشورهام امان نمیداد. بیاختیار قدمهایم را تند کردم و به سمت ساختمان نیمهکارهای رفتم که هدایت صبح آن روز آنجا بود. باید پدرش را پیدا میکردم.
نفسزنان به حاجآقا رسیدم و با نگرانی پرسیدم: هدایت کجاست؟ نکند او هم… اما حاجآقا با آرامشی که هرگز باورش نمیکردم، گفت: نگران نباش، برگشته خانه. نفسی از سر آسودگی کشیدم، اما این دل بیقرار آرام نمیگرفت. سعی کردم خودم را به کار سرگرم کنم و چای برای کارگران آماده کنم؛ اما آنقدر ذهنم آشفته بود که آب سرد را درون قوری ریختم و آن را روی سماور گذاشتم، بیآنکه بفهمم چه میکنم.
مادر شهید ادامه میدهد: چند دقیقه بعد، احمد بابایی هراسان به خانه آمد: حاجآقا، باید برویم بیمارستان… هدایت زخمی شده. میگفتند نگران نباش، فقط پایش تیر خورده است. اما دلم گواهی میداد که ماجرا چیزی فراتر از یک زخم ساده است. با پای برهنه به سمت بازار دویدم، شاید هدایت هنوز آنجا باشد، شاید او را پیدا کنم.
اما هر کس چیزی میگفت. شب شد و هدایت نیامد. ساعت از ۱۰ شب گذشته بود. کمکم اقوام و همسایهها یکییکی میآمدند. چرا خانه اینقدر شلوغ شده بود؟ چرا همه اینقدر آرام و مهربان بودند؟ خواهرانم دورم را گرفتند و با اصرار میگفتند: چیزی بخور، مادر! اما گلویم راه نداشت، لقمهای پایین نمیرفت.

لحظه شنیدن خبر؛ وقتی دنیا پیش چشمان مادر تیره شد
تا اینکه برادرم آمد. نگاهش، لرزش دستانش، بغض در گلویش… دستانم را گرفت و گفت: باید برویم بیمارستان. باید تعهد بدهیم که هدایت دیگر در تظاهرات شرکت نکند. لحظهای که این جمله را شنیدم، دنیا پیش چشمانم تیره شد.
پاهایم یاری نمیکرد، اما همراهش رفتم. نزدیک بیمارستان که رسیدیم، سه آمبولانس کنار هم پارک شده بودند. وقتی رسیدم، پدرش را به اتاقی بردند. هدایت روی تخت بود و چند نفر بالای سرش ایستاده بودند.
مادر شهید درباره روایت شهادت فرزندش میگوید: بعدها پدر شهید غلامی برایمان نقل کرد که در نزدیکی پل دوازدهچشمه، چند بانوی بابلی با قرآن در دست در حال حرکت بودند. چند سرباز راهشان را سد کردند. هدایت و دوستانش غیرتی شدند، جلو رفتند و گفتند: چرا راه این بانوان را گرفتهاید؟ مگر غیرت ندارید؟! یکی از جوانان تفنگ سرباز را گرفت، اما فرمانده دستور شلیک داد.
گلولهها شلیک شدند و سه بانوی بابلی و هدایت و دوستانش، علیاکبر درستی (رجبی) و قربانعلی سیفیپاشا، به خاک افتادند. هدایت تنها نبود؛ آن روز دو تن از دوستانش نیز شهید شدند. حکومت نه اجازه عزاداری میداد و نه حتی اجازه خاکسپاری. مزار او در آرامستان روستای آهنگرکلا قرار دارد.
صبر مادرانه؛ از داغ سنگین تا امید به راهی که ماند
پس از شهادت، روزهای نخست برای این مادر بسیار سخت گذشت. او میگوید: سخت بود. شب شهادت، خانه پر از اقوام و همسایهها شد؛ همه آرام و مهربان بودند، اما من نمیدانستم چرا خانه اینقدر شلوغ شده است. خواهرانم اصرار میکردند چیزی بخورم، اما گلویم راه نداشت.
سختترین لحظه، شنیدن همان جمله برادرم بود که گفت باید به بیمارستان برویم و تعهد بدهیم هدایت دیگر در تظاهرات شرکت نکند. آن لحظه دنیا پیش چشمانم تیره شد. صبر بر این داغ، جز با تکیه بر همان مسیری که هدایت برای آن رفت، ممکن نبود.
مادر شهید ویژگیهای فرزندش را اینگونه برمیشمارد: قناعت، مهربانی، خوشقلبی، احترام به پدر و مادر و غیرت دینیاش را بیشتر دوست داشتم. او با کمترینها ساخت و هرگز شکایت نکرد. من فکر میکنم اگر امروز هم بود، بر همان آرمان امام خمینی و ایستادگی در راه حق تأکید میکرد؛ همان راهی که خودش رفت.
میراث هدایت؛ قناعت، غیرت و ایستادگی در برابر ظلم
این مادر شهید از نسل جوان میخواهد فرزندش را با ویژگیهایی بشناسند که زندگیاش را ساخت: دوست دارم او را با قناعت، نماز و روزه، مهربانی با خانواده، غیرت دینی و دفاع از بانوان در برابر سربازان حکومت پهلوی بشناسند. هدایت جوانی بود که درس و کار را با هم داشت و در راه امام خمینی ایستاد.
مهمترین درسش برای جوانان این است که در راه حق بایستند، به کم بسازند، اهل نماز و روزه باشند و در برابر ظلم سکوت نکنند. هدایت میگفت اگر تظاهرات را ببینی و هفت قدم برنداری، پیش حضرت زهرا(س) بازخواست میشوی.
او در پایان میگوید: تنها آرزوی هدایت امام خمینی بود؛ راه او همان راه امام و ایستادگی در برابر ظلم بود. امروز هم باید پیرو ولایت فقیه باشیم و در برابر آمریکا و اسرائیل و دشمنان اسلام مقاومت کنیم تا پیروزی نهایی.

پیام مادرانه؛ صبری که انسجام میآفریند
روایت سیده زینب بشیری عمرانیان فقط یک خاطره خانوادگی نیست؛ بخشی از تاریخ شفاهی انقلاب است. مادری که سالها با داغ فرزند زندگی کرده، امروز با همان لحن آرام و صمیمی از قناعت، مهربانی، نماز، غیرت و ایستادگی میگوید. این روایت، چهرهای امیدبخش از نسل جوان انقلابی ترسیم میکند؛ نسلی که از دل خانوادههای ساده و کارگری برخاست و در برابر ظلم سکوت نکرد.
مادران شهدا ستون صبر و همبستگی اجتماعیاند. آنان با روایتهای خود، داغها را به درس و خاطرهها را به سرمایه اجتماعی تبدیل میکنند. هدایتالله صابر، دانشآموز کلاس سوم راهنمایی، در هجدهم آبان ۱۳۵۷ رفت و راهش ماند؛ راهی که امروز میتواند الگوی جوانانی باشد که به کم میسازند، اهل نماز و روزهاند، از حق دفاع میکنند و در برابر ظلم میایستند. همین پیام، مایه امید و انسجام ملی است.
گزارش: مجید ناییجی
انتهای خبر/